نشانه درباره وبلاگ ![]() بنام آفریننده اندیشه ها توانا بود هر که دانا بود زدانش دل پیر برنا بود دوستان عزیز سلام! امیدوارم اندیشه سبزتان همیشه سبز باشد و رازیانه افکار تان همیشه مروارید وار در حال رستن و تکامل، قدم تان را به این وبلاگ گرامی میدارم. سعی من در صفحات مجازی جادوی" وبلاگ نویسی" هم سرگرمی و هم مطالبی که باهدف ارایه اطلاعات مفید ( تا جای که توان داشته باشم) در زمینه های مختلف ( اجتماعی، تاریخی، دینی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی) می باشد که در تدوام این کار به دیدگاه های عالمانه و منصفانه شما نیاز دارم تا با لطف خود اشتباهات من را تذکرداده و از نقطه نظرات مفید شما در بهینه سازی کیفیت و کمیت مطالب استفاده خواهم کرد. نويسندگان پنج شنبه 29 دی 1390برچسب:, :: 19:12 :: نويسنده : مصطفی احمدی
مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند.هنگام عبور از کنار درخت عظیمی صاعقه ای فرود آمد و آن ها را کشت.اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.گاهی مدت ها طول می کشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.پیاده روی درازی بود تپه بلندی بود آفتاب تندی بود عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند.در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. شنبه 28 آبان 1390برچسب:, :: 21:48 :: نويسنده : مصطفی احمدی
میگویند پسری در خانه خیلی شلوغکاری کرده بود. خدایا!!!!! جمعه 27 آبان 1390برچسب:, :: 22:6 :: نويسنده : مصطفی احمدی
روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريا به هم رسيدند و هريک از ديگري پرسيد: «ميتواني شنا کني؟»
سپس هر دو لباسهايشان را کندند و خود را در امواج دريا رها کردند. اندکي بعد «زشتي» از آب بيرون آمد و جامه ي «زيبايي» را به تن کرد و به راهش ادامه داد. «زيبايي» نيز به ساحل بازگشت و لباسهايش را نيافت پس ناگزير جامه ي «زشتي» را دربر کرد و به راه افتاد. از آن روز تاکنون مردان و زنان هرگاه به هم مي رسند در شناخت يکديگر دچار اشتباه مي شوند...؟!! البته هنوز هم کساني هستند که وقتي به چهره ي «زيبايي» خيره ميشوند برخلاف لباسي که بر تن دارد او را مي شناسند و هرگاه به چهره ي «زشتي» مي نگرند او را تشخيص مي¬دهند و لباس زيبايش آنها را دچار اشتباه نمي کند. جبران خليل جبران جمعه 20 آبان 1390برچسب:, :: 20:3 :: نويسنده : مصطفی احمدی
موشی درخانه تله موش دید، به مرغ وگوسفند و گاو خبرداد. همه گفتند: تله موش مشکل ماری درتله افتاد و زن خانه راگزید،ازمرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند؛گاو را برای مراسم ترحیم کشتند وتمام این مدت موش درسوراخ دیوار مینگریست ومیگریست! نتیجه: آیا گاهی اوقات همین قضایا برای ما رخ نمیده؟ تا چه اندازه به مشکلات دوستانمون اهمیت میدیم؟ نظر یادتون نره!
پنج شنبه 5 آبان 1390برچسب:, :: 9:44 :: نويسنده : مصطفی احمدی
روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده ميشد: نظر یادتون نره دوستان دو شنبه 21 شهريور 1390برچسب:, :: 15:8 :: نويسنده : مصطفی احمدی
استادي در شروع كلاس درس ليواني پر از آب را به دست گرفت آن را بالا برد تا همه ببينند بعد از شاگردان پرسيد :
به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟" شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ...... استاد گفت من هم بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همينطور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟ شاگردان گقتند هيچ اتقاثي نمي افتد.. استاد پرسيد: اگر آن را چند ساعت همينطور نگه دارم چه؟ يكي از شاگردان گقت: دستتان كم كم درد مي گيرد... حق با توست . حالااگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟ " شاگرد ديگري جسارتا گفت: دستتان بي حس مي شود. عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار مي گيرد و فلج مي شويدو مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد"
و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت : خيلي خوب است اما آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟ شاگردان جواب د ادند : نه پس چه چيز باعث درد عضلات مي شود؟ در عوض من چه كنم؟ شاگردان گيج شدند. يكي از آنها گفت : " ليوان را زمين بگذاريد" استاد گفت : " دقيقا ! مشكلات زندگي هم مثل همين است.
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد ، اشكالي ندارد.. اما مشكل وقتي به وجود مي آيد كه تصميم ميگيريم مشكلاتمان را، چه سبك چه سنگين مدتها در ذهن نگه داريم.
دو شنبه 14 شهريور 1390برچسب:, :: 21:57 :: نويسنده : مصطفی احمدی
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.
همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را
روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود،
چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.
چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف
روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.
گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد،
تا اینکه ? معجزه! ? رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.
خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را
که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید،
اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند،
شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند. این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.
نظر یادتون نره
![]() پنج شنبه 22 تير 1390برچسب:, :: 23:54 :: نويسنده : مصطفی احمدی
دو جوان بسيار زيبا وقتي دختر13ساله بود و پسر 18ساله, با هم نامزد ميشوند. آنها در روستاي کوچکي زندگي ميکردند که در نزديکي کوهي بود. بيش تر اهالي روستا هيزم شکن بودند. پسر, قدبلندي داشت, رعنا و کشيده و ورزيده بود. . از کودکي هيزم شکني را آموخته بود. دختر هم چشماني آبي و حيرت انگيز, به رنگ و عمق آسمان داشت با موهايي طلايي و بلند که تا روي کمرش ميرسيد. وقتي پسر به سن 23رسيد و دختر18 ساله شد, اهالي دهکده تصيم گرفتند دست به دست هم دهند تا اين دو جوان با هم ازدواج کنندو .... ادامه در ادامه مطلب ادامه مطلب ... دو شنبه 21 خرداد 1390برچسب:, :: 22:33 :: نويسنده : مصطفی احمدی
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. حالا آیا قلب ما سالم است یا سالم؟ چطور میشه فهمید؟ دو شنبه 16 خرداد 1390برچسب:, :: 18:36 :: نويسنده : مصطفی احمدی
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود، پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. پس بیایید ما هم یک روز زندگی کنیم اما.... نظر یادت نره دوست من
دو شنبه 3 خرداد 1390برچسب:, :: 10:21 :: نويسنده : مصطفی احمدی
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ... نظر یادتون نره دو شنبه 22 ارديبهشت 1390برچسب:, :: 23:7 :: نويسنده : مصطفی احمدی
یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید . نظر یادتون نره .
دو شنبه 19 ارديبهشت 1390برچسب:, :: 1:48 :: نويسنده : مصطفی احمدی
امروز یه داستان جالب براتون میذارم امیدوارم خوشتون بیاد روزی مردي در كنار رودخانهاي ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را شنید و متوجه شد كه كسي در حال غرق شدن است. فوراً به آب پرید و او را نجات داد... اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب پرید و دو نفر ديگر را نجات داد! اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك ميخواستند شنید ...! او تمام روز را صرف نجات افرادي كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانهاي مردم را يكي يكي به رودخانه ميانداخت...! امیدوارم ما هیچ کدوم از این شخصیت های داستان نباشیم وکسی باشیم که مشکل اصلی و ریشه ای جامعه و مردم خودمون رو بشناسیم و درصدد حلش باشیم نظر یادتون نره تشکر دو شنبه 7 ارديبهشت 1390برچسب:, :: 22:55 :: نويسنده : مصطفی احمدی
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت. دو شنبه 6 ارديبهشت 1390برچسب:, :: 17:48 :: نويسنده : مصطفی احمدی
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. دو شنبه 3 ارديبهشت 1390برچسب:, :: 20:20 :: نويسنده : مصطفی احمدی
داستان جستجوگر این داستان ماجراي مردي است که من او را جستجوگر مينامم. جسنجوگر کسي است که سراسر زندگي اش, خود زندگي اش, جستجو است. بي آنکه در پي موضوع خاصي باشد و يا حتي منتظر باشد از اين جستجو چيزي عايدش شود. روزي يک جستجوگر با الهامي دروني احساس کرد که بايد يه شهر کامير برود. او آموخته بود که به اين الهامات دروني که از نقطه ي نامعلومي سرچشمه ميگرفتند توجه کند. براي همين همه چيز را رها کرد و به راه افتاد.... ادامه در ادامه ادامه مطلب ... پيوندها
|
|||
![]() |